|
((خونه ی سفید))
کوچه های زندگی پر از پیچ و خمه که گذر از هر کدوم هنر خاصی میخواد همینه که بهش میگن زندگی.
|
من دوباره به آغوش وبلاگستان برگشتم فردا در این مکان کلی عکس گذاشته میشود [ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 9:39 ] [ الی ]
[ ]
اينجا واحد مركزي خونه و ما امروز به دليل طوفان شني كه در كشور دوست تعطيل هستيم [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 13:16 ] [ الی ]
[ ]
افكارتان را روي كاغذ بياوريد . كارها را اولويت بندي كنيد و هميشه از مهم ترين آنها شروع كنيد
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 8:51 ] [ الی ]
[ ]
سالروز میلاد خجسته فاطمه زهرا (س) سرور بانوان جهان، عطای خداوند سبحان، کوثر قرآن، همتای امیر مومنان و الگوی بی بدیل تمام جهانیان مبارک باد
آسودگی از محن ندارد مادر. آسایش جان و تن ندارد مادر .دارد غم و اندوه جگر گوشه خویش ورنه غم خویشتن ندارد مادر مادر ای لطیف ترین گل بوستان هستی مادرم روزت مبارک روز زن و روز مادر رو به تک تک شما دوستای گلم تبریک میگم روی ماهتون رو میبوسم و این گلای زیبا تقدیم به همتون
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 8:33 ] [ الی ]
[ ]
خدايا هميشه هميشه هميشه بهم لطف داشتي و داري [ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:30 ] [ الی ]
[ ]
سلام دوستای گلم احوالتون چطوره خیلی دلم اینجا و همتون تنگ شده این روزا تو اداره در حال انجام یه پروژه وقت گیر هستیم خیلی دوستون دارم پینوشت: [ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 7:59 ] [ الی ]
[ ]
شهادت دخت نبی اکرم (ص) بر همه مسلمین جهان تسلیت باد التماس دعای فراواااااااااااااااااااان [ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 0:30 ] [ الی ]
[ ]
سلام به روی ماهتون چطورین خوبین انشاله
امیدوارم مثه من مریض و سرماخورده نباشید خوب بگم از پنجشنبه هفته قبل که صبح با خواهریا رفتیم خرید و من یه شال خریدم و اونام چند تیکه لباس و ازین چیزا این وسط بارون هم تا میتونست با شدت تمام ما رو مورد تفقد قرار داد و خیس و آبکشیده اومدیم خونه و شروع کردم دوختن سرمه دوزیا رو مانتویی که خواهری برام دوخته بود اما در اثر تنبلی مونده بود شبشم رفتم حموم و با موهای خیس خوابیدم نتیجش شد اینکه روز جمعه با گلود درد از خواب بیدار شدم اما چون شبش مراسم مهمونی دختر داییم بود بهش اهمیتی ندادم عصرش دختر داییا اومدن خونمون و همگی آماده شدن ( خواهرهای عروس خانوم) اون یکی پسر داییم اومد پیش مامانم موند و بابا ما رو برد خوب بود خیلی براش خوشحال شدم بعدشم تا دم خونش همراهیش کردیم و به این ترتیب رفت سر زندگیش شنبه که اومدم اداره حالم دیگه خیلی بد بود اما مقاومت کردم و وقتی رفتم خونه چند تا دارو گیاهی و اینا خوردم تا آخر شب یه ذره از درد گلوم کمتر شد اما اون شب تا صبح رو نتونستم بخوابم دیگه فرداش رفتم دکتر و واسه همون یکشنبه و دوشنبه که دیروز باشه برام استراحت پزشکی نوشت و به این ترتیب امروز اومدم اداره اما عجب مریضی بدیه واقعا ادم رو به شدت بیحال میکنم بماند که به لطف ۷-۸ تا آمپول کمی سرپا شدم و امروز اومدم بارونم که هزار بار شکر کلا یه دو هفته ایی هست داره میباره الانم اسمون تیره و تاره و معلومه بارون حسابی تو راهه خدایا شکرت میدونم کلی عکس بدهکارم قول میدم همه رو بزار مشکلم با دوستا پرشینی حل نشده تک تکتون رو میخونم کامنتم میزارم موقع ثبت شدن نوشته هام تو همون کادر کامنت تغییر رنگ میده ولی قابل مشاه هده س و بعدم انگار کلا ثبت نمیشه نمیدونم حالا این مشکل برای منه یا همه اینجورین ... به هر حال بدونید از حالتون با خبرم پینوشت: [ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 9:0 ] [ الی ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |